انقلابها همواره بهعنوان نقطهعطفهایی در تاریخ سیاسی و اجتماعی جوامع، توجه اندیشمندان بسیاری را به خود جلب کردهاند. اما پرسش بنیادین این بوده که چرا برخی جوامع انقلاب را تجربه میکنند و برخی دیگر، با شرایط ظاهراً مشابه، از این تحولات بیبهره میمانند؟ پاسخ به این پرسش، سالها در محدوده تاریخنگاری سنتی و جامعهشناسی غیرتاریخی باقی ماند؛ تا اینکه از نیمه دوم قرن بیستم، رویکردی نوین به نام «جامعهشناسی تاریخی» افقهای تازهای را در مطالعه انقلابها گشود.
به گزارش پایگاه خبری حکمرانی هوشمند، علی مرادی بهمئی، استادیار علوم سیاسی، در یادداشتی تحلیلی، به بررسی این چرخش پارادایمی پرداخته و نشان داده است که چگونه جامعهشناسی تاریخی با تلفیق تحلیل ساختاری و مطالعۀ روندهای بلندمدت، توانسته است کاستیهای دو رویکرد پیشین را جبران کند. مرادی بهمئی در این یادداشت مینویسد که تاریخنگاری سنتی، انقلابها را عمدتاً بهصورت مجموعهای از رویدادهای سیاسی و با تمرکز بر نقش رهبران، جنگها و تغییر حکومتها روایت میکرده است. اگرچه این آثار از ارزش اطلاعاتی برخوردارند، اما پرسش اساسی «چرایی وقوع انقلاب» را بیپاسخ میگذارند. از سوی دیگر، جامعهشناسی کلاسیک نیز که بر مطالعه جوامع در یک مقطع زمانی و ارائه قوانین کلی تأکید داشت، از توجه به مسیر تاریخی شکلگیری بحرانها غافل مانده بود. نویسنده با ذکر مثالی عینی میگوید که بسیاری از کشورها با نابرابری اقتصادی یا تعارضات طبقاتی مواجه بودند، اما تنها برخی از آنها دستخوش انقلاب شدند؛ این امر نشان میدهد که متغیرهای تاریخی نظیر نحوه دولتسازی، روابط دولت و جامعه، تجربه جنگ، فشارهای بینالمللی و ظرفیت نهادی نیز در معادله وقوع انقلاب نقشی تعیینکننده دارند.
چرخش تاریخی در مطالعات انقلاب، از دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ با گسترش جامعهشناسی تاریخی آغاز شد. پژوهشگران دریافتند که برای فهم انقلاب، باید گذشته دور و نزدیک یک جامعه را بهعنوان یک فرایند پیوسته مطالعه کرد. این رویکرد نشان داد که هر انقلاب مسیر تاریخی خاص خود را دارد، هرچند مقایسۀ تاریخی امکان شناسایی الگوهای مشترکی همچون بحران دولت، کاهش مشروعیت سیاسی، شکاف دولت‑جامعه، بسیج گروههای اجتماعی و ضعف ظرفیت حکومت در مدیریت بحران را فراهم میسازد. علاوه بر این، مطالعات تطبیقی ثابت کرد که پیامدهای انقلابها نیز یکسان نیست؛ برخی به تثبیت دولتهای جدید و اصلاح نهادها انجامیدهاند و برخی دیگر وارد چرخهای از بیثباتی و خشونت شدهاند.
مرادی بهمئی در ادامه، نقش اندیشمندان برجستهای را که رویکرد جامعهشناسی تاریخی را توسعه دادند، برمیشمارد. کارل مارکس انقلاب را نتیجه تضادهای ساختاری و تحول در شیوههای تولید میدانست؛ ماکس وبر با مطالعه تطبیقی دولت، اقتدار و بوروکراسی نشان داد که انقلابها بدون شناخت ساختارهای تاریخی قدرت و مشروعیت قابلفهم نیستند؛ چارلز تیلی انقلاب را بخشی از فرایند تحول دولتها و حاصل تعامل دولت، جامعه و ساختارهای تاریخی معرفی کرد؛ و تدا اسکاچپول با مطالعه تطبیقی انقلابهای فرانسه، روسیه و چین، استدلال کرد که انقلابهای اجتماعی زمانی رخ میدهند که بحران دولت با بسیج نیروهای اجتماعی و دگرگونی ساختارهای طبقاتی همزمان شود.
نویسنده در بخشی از یادداشت خود، انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی ایران را بهعنوان دو نمونه عینی برای کاربرد جامعهشناسی تاریخی تحلیل میکند و میگوید که اگر این دو انقلاب صرفاً از منظر رویدادهای سیاسی بررسی شوند، تفاوت آنها تنها در رهبران یا شعارها خلاصه خواهد شد؛ اما رویکرد تاریخی نشان میدهد که هر دو در بستر بحرانهای ساختاری، تحولات اقتصادی، تغییرات فرهنگی و ضعف نهادهای سیاسی شکل گرفتهاند. او با اشاره به انقلاب مشروطه، عواملی چون بحران مالی دولت قاجار، نفوذ قدرتهای خارجی، رشد طبقه تجار و گسترش اندیشه قانونخواهی را برمیشمارد و در انقلاب اسلامی، افزایش شکاف دولت و جامعه، تغییرات ناشی از نوسازی شتابزده، کاهش مشروعیت سیاسی و بسیج گسترده نیروهای اجتماعی را بهعنوان زمینههای تاریخی این انقلاب معرفی میکند.
مرادی بهمئی در جمعبندی این یادداشت تأکید دارد: «ظهور مطالعات تاریخی درباره انقلابها حاصل نارضایتی پژوهشگران از محدودیتهای تاریخنگاری سنتی و جامعهشناسی غیرتاریخی بود. روایت صرف وقایع نمیتوانست علل عمیق انقلابها را توضیح دهد و نظریههای جامعهشناختی نیز بدون توجه به بستر تاریخی، قدرت تبیین کافی نداشتند. جامعهشناسی تاریخی با تلفیق این دو رویکرد، انقلابها را بهعنوان فرایندهایی بلندمدت و چندبعدی تحلیل کرد و نشان داد که تعامل میان ساختارهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در طول زمان، زمینه وقوع این تحولات را فراهم میسازد. مطالعه تاریخی انقلابها نه صرفاً بازخوانی گذشته، بلکه ابزاری برای فهم تحولات سیاسی و اجتماعی امروز و آینده است.»
این رویکرد با مفهوم حکمرانی هوشمند پیوندی عمیق دارد؛ چراکه حکمرانی هوشمند مبتنی بر درک ریشههای تاریخی بحرانها، شناسایی الگوهای تکرارشونده و طراحی نظامهای پیشبینیپذیر است. بهکارگیری جامعهشناسی تاریخی در سیاستگذاری عمومی میتواند به دولتمردان کمک کند تا ساختارهای آسیبپذیر را پیش از وقوع بحران شناسایی و اصلاح کنند و از انباشت بحرانهایی که به انقلاب منجر میشوند، جلوگیری نمایند.
انتهای پیام
